موسسه خیریه توانبخشی دختران بی سرپرست و کم توان ذهنی
 هـمـــدم فتـح المـبین
www.Hamdam.org
انتخاب زبان: انگلیسی     0
امروز: جمعه هشتم آبان 1405

دستی سیاه در شهری سپید!
 

در آن صبح زمستانی سرد، آسمان لباس سفیدش را برتن وجب به وجب خیابان پوشانیده بود. پسرکی که با چهره‌ی  معصوم م مچاله‌اش، حالا دیگر جزو روزمره‌گی‌های زندگی‌ام شده بود، مثل هر روز با نگاهی پر از تمنا که چشم‌هایی سیاه و نافذ، آن را مظلوم‌تر جلوه می‌داد، صورت و دست‌های کثیفش را به شیشه‌ی مغازه چسبانیده بود و با حسرتی که سعی می‌کرد پنهانش کند اما همیشه در نگاه کودکانه و ملتمش موج می‌زد، به کفش‌هایی که آنسوی ویترین در مقابلش ردیف شده بودند نگاه می‌کرد و به وضوح می‌دیدم که آن چشم‌ها در حسرت یک جفت کفش نو، ذره ذره می‌سوختند. 

آن روز، این نگاه پرسوز، چنان تأثیر عمیقی در قلب و روحم گذاشت که تصمیم گرفتم پسرک را داخل مغازه راه بدهم تا برایم از زندگی‌اش بگوید. وقتی پسرک قدم به مغازه گذاشت، نگاهم روی کفش‌های وصله‌پینه‌دارش رفت و حدسم به یقین تبدیل شد. موشکافانه به چشم‎های پراحساسش که حالا کمی ترس هم به آنها اضافه شده بود، نگاه کردم و بعد نگاهم را از چشم‌هایش گرفتم و به صندلی جلوی پیشخان اشاره کردم تا بنشیند. وقتی روی صندلی آرام گرفت، سعی کردم سکوت بینمان زیاد طول نکشد و سؤالی را که درگیرم کرده بود، پرسیدم: «بگو ببینم مگه چه‌کار می‌کنی که همیشه دست و صورتت سیاهه؟»

پسرک سرش را بالا آورد و خیره به چشم‌هایم نگاه کرد. به‌وضوح رازی چند ساله‌ای را در صورتش تشخیص دادم. نمی‌شد اسمش را گذاشت غرور، چون او کودک کم سن و سالی بیش نبود. شاید نوعی احساس مسئولیت بود که به او اجازه‌ی باریدن نداد. جوابی که داد من را دلسرد و تا حدی شگفت‌زده کرد: «پدرم نمی‌تونه کار کنه و من برای جور کردن پول غذای خونه و داروهای خواهرم که مریضه، به کارگاه چرم‌دوزی سر همین چهارراه می‌رم. چرم تازه خیلی بدبو و کثیفه».

در آن لحظه تحمل این کلمات برایم بسیار دشوار بود. سخت بود که ببینم آدمی با این سن کم به جای بازی کنار هم‌سن وسال‌هایش هر روز به کارگاهی می‎رود که معلوم نیست درآن چه به حال و روزش می‌‎گذرد. پسرک بجای فکر کردن به درس و مشق و مدرسه‌اش، مجبور بود تمام روز را کار کند. بغض سنگینی را که تا خرخره‌ام رسیده بود و اجازه‌ی نفس کشیدن به من نمی‌‎داد به سختی قورت دادم و گفتم: پسرم اگه کفش می‌خوایی، هرکدوم رو که دوست داری بردار و ببر. نگران پولش هم نباش...

 اما جواب پسرک در آن لحظه، حسابی شگفت‌زده‌ام کرد:

«آقا شما خیلی لطف دارین، ولی به خدا من گدا نیستم. کفش‌ها رو هم برای خودم که نمی‌خوام، برای دوستم که یه کیسه به پشتش  داره و هر روز از اینجا رد می‌شه و دنبال خرت وپرتهای به‌درد بخور، سرش رو داخل سطل‌های زباله می‌کنه، می‌خوام».

*هیوا

تاريخ:  1398/7/10 به اشتراک گذاشتن این خبر :    
 


معرفی این خبر به دوستان


نظرات
نقدی موجود نیست
نظر شما

امتياز کاربران 0 از 5

 
آدرس پستی : مشهد ، بلوار خیام شمالی ، خیابان عبدالمطلب ، عبدالمطلب 58
تلفنخانه : 37111764 - 37111755 (051)
تلفن مستقیم مدیریت : 2 - 37112111 (051)
تلفن مستقیم معاونت : 14-37112113 (051)
پاسخگوی شبانه روزی: 6262 125 0935
تمامی حقوق مادی و معنوی این وب سایت متعلق به موسسه خیریه دختران کم توان ذهنی و بی سرپرست همدم می باشد.

www.hamdam.org